
« بسیج لشگر مخلص خداست كه دفتر تشكیل آن را همه مجاهدان از اولین تا آخرین امضاء نموده اند».
امام خمینی
پنجم آذر ماه سال روز تشكیل نهاد بسیج به فرمان حضرت امام خمینی (ره) است و همین ایام بهانه ای شد تا بار دیگر نظری بیندازیم به نقش مسؤولیت های سنگین این نهاد كه محدوده آن را همه كسانی تشكیل می دهند كه دل در گرو تحقق اهداف و آرمان های بلند امام راحل(ره) و عملی شدن شعارهای نجات بخش انقلاب اسلامی دارند و در هر زمان با درك شرایط و موقعیت انقلاب و كشور از هیچ گونه خدمت و یاری رسانی به نظام و كشور دریغ نمی ورزند.
به راستی كه بسیج و گرامی داشت مقام و جایگاه آن با برگزاری سمینارها و یا تعارفات معمولی در حالی كه هیچ تلاشی برای به فعلیت رساندن نیروی عظیم نهفته در وجود بسیجیان صورت نگیرد راهی به جایی نخواهد برد.
حیثیت امروز نظام، تا حد زیادی مدیون بسیج و حضور همه جانبه مردم در آن بوده است، حتی تصاحب قدرت جهانی اسلامی با بسیج همه جانبه و فراگیر در جهان میسر خواهد بود به گفته امام راحل، این امر شدنی است و باید به دنبال تحقق یافتن آن بود.

بسیج چیست و بسیجی كیست؟
اگر بخواهیم مفهوم بسیج و بسیجی را در ادبیات انقلاب اسلامی جستجو كنیم، چاره ای جز بیان مراد حضرت امام (ره) از بسیج و بسیجی نداریم. در اندیشه امام(ره) بسیج نهادی است اجتماعی با ابعاد متعدد. در این نگرش بسیج دیگر صرفاً سازمانی نظامی نیست كه فقط در زمان جنگ و برای دفاع در مقابل دشمن شكل گرفته باشد، بلكه نهادی است وسیع و پاسخگوی نیازهای اساسی و حیاتی جامعه و با اجزای دیگر نظام، چنان هماهنگی و پیوند دارد كه انفصال آن جز با انحلال جامعه اسلامی متصور نیست.بسیج در صورتی می تواند نهادی جامع و شامل جهات متعدد و پایدار شناخته شود كه نیازهای دایمی و باورها و ارزش های فرهنگی پدید آورنده آن به روشنی تعریف شوند، این نیازها ممكن است اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و یا نظامی باشند.
به فرموده امام(ره) « بسیج شجره طیبه و درخت تناور و پر ثمری است كه شكوفه های آن بوی بهار وصل و طراوت یقین و حدیث عشق می دهد، بسیج مدرسه عشق و مكتب شاهدان و شهیدان گمنامی است كه پیروانش بر گلدسته های رفیع آن، اذان شهادت و رشادت سر داده اند. بسیج میقات پا برهنگان معراج اندیشه پاك اسلامی است كه تربیت یافتگان آن، نام و نشانی در گمنامی و بی نشانی گرفته اند.»(1)
از دیدگاه امام بسیجی كسی است كه در عمل علاقه خود را به پیشرفت و حفظ و گسترش اقتدار نظام اسلامی و شأن و حیثیت ملت مسلمان نشان دهد. یعنی بسیجی بودن معیار و ملاكی است كه بر اساس آن میزان تعهد اعضای آن به اصول و آرمان های انقلابی سنجیده می شود.

ادامه مطلب...
من گفتم: ... ، او گفت: ...
>>گفتم: خستهام
> گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
> .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.
>> گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
> گفت: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یادشما باشم (بقره/152) ::.
>> گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
> گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه میدانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.
>> گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
> گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبرحتی یحکم الله
.:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.
>> گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی وصبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره کنی تمامه!
> گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
>> گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
> گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.
>> گفتم: دلم گرفته
> گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::.
>> گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله
> گفت: ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.
>> گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که:
> گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند.اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا میکنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر میکنند (حج/11) ::
>> گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم ؛
> گفت: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
>> گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد به تو نزدیک بشوم
> گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف وتضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
>> گفتم: این هم توفیق میخواهد!
> گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.
>> گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی
> گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰)::.
>> گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری میتوانم بکنم؟
> گفت: الم یعلموا ان الله هویقبل التوبة عن عباده
.:: مگر نمیدانید خداست که توبه را از بندههایش قبول میکند؟! (توبه/۱۰۴) ::.
>> گفتم: دیگر روی توبه ندارم
> گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::..
>> گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
> گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها را میبخشد (زمر/۵۳) ::.
>> گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا میبخشی؟
> گفت: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
>> گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم میزند؛ ذوبم میکند؛ عاشق
> میشوم! .... توبه میکنم
> گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.
>> ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
> گفت: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
>> گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم؟
> گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و
فرشتههایش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون
بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
>> گفتم: هیچ کسی نمیداند تو دلم چه میگذرد .
> گفت: ان الله یحول بین المرءو قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
>> گفتم: غیر از تو کسی را ندارم.
> گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید
..:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::.
|
اگر می خواهی به خدا نزدیک تر شوی ، به ملکوت دست یابی و نور خدا را به عینه تماشا کنی بیا. این هم وسیله اش ↓ |
اعمال روز يكشنبه |
اعمال روز شنبه |
اعمال روز پنج شنبه |
اعمال روز چهارشنبه |
دعاي عهد امام زمان (عج) |
اعمال عبادى مشترک روزانه |
آداب خوابيدن |
نافلههاى شبانه روز |
اعمال و عبادات جمعه |
به بهانه سالگرد رحلت آیت الله حاج شیخ عبالکریم حائری مهرجردی
تولد
سال 1326 ه -.ق در روستای ((مهرجرد)) یزد در خانه مردی پاکدل و پرهیزکار به نام ((محمد جعفر)) کودکی پا به عرصه حیات گذاشت و عبدالکریم نام گرفت .وی دروان کودکی را در دامان پر مهر مادری سپری کرد تا به شش سالگی رسید. در آن روزگار که عبدالکریم بایستی پایش به مکتب باز می شد در مهرجرد از مدرسه و مکتب خبری نبود و کودکانی که بزرگ می شدند به دنبال کار و حرفه پدران خود رفته ، بهار عمرشان را در مزارع سپری می کردند، اما عبدالکریم که گویی سرنوشتی جز این داشت مورد لطف الهی قرار گرفت و خیلی زود وسیله درس و دانش اندوزی برایش فراهم شد.
آغاز تحصیل
((روزی یکی از بستگانش به نام محمد جعفر معروف به (میر ابو جعفر) - که خود عالم و در کسوت روحانیت بود - به مهرجرد آمد و (در دیدار نخست ) آثار استعداد و پرتو نبوغی خارق العاده را در سیمای این کودک مشاهده نمود و این بود که تحصیل عبدالکریم را عهده دار شد و در همین سفر با رضایت پدر و مادرش ، او را به اردکان برد و به مکتب سپرد.))
عبدالکریم ، در شهر ناآشنا چندین سال در رفت و آمد بود. روزها در درس استادان حاضر می شد و شبها در خانه میر ابو جعفر به سر می برد و گاهی در شبهای جمعه به منظور دیدار با پدر و مادر راه مهرجرد را پیش می گرفت . عبدالکریم هر چند بار رحلت پدر مدتی از تحصیل باز ماند اما این فراق از مکتب چندان طول نکشید و دیگر بار شوق مدرسه و مکتب ، قرار از کف اختیار او ربود و عشق به معارف قرآن در دلش جوانه زد و این بار راه حوزه علمیه یزد را در پیش گرفت .
حوزه یزد
در آن دروان (اواخر قرن سیزدهم ) یزد حوزه علمی پر رونقی داشت . پنج مدرسه علوم دینی در این شهر، بخش عمده ای از دانشجویان علوم اسلامی را در خود جای داده بود و دانشمندان بزرگی که تربیت یافته حوزه پر آوازه نجف و شاگردان شیخ بزرگ انصاری و میرزای شیرازی بودند، در آنجا به تدریس علوم مختلف اسلامی اشتغال داشتند.
((در میان مدرسه های مختلف علوم دینی ، مدرسه بزرگ (و زیبای ) ((محمد تقی خان )) از معروف ترین آنها به شمار می فت .))که بسیاری از درسهای دوره سطح و خارج در آنجا تدریس می شد. عبدالکریم جوان ، در چنین جو معنوی وارد دارالعباده یزد گردید و در مدرسه محمد تقی خان سکنی گزید و سالها با شور و اشتیاق فراوان در پای درس استادان بزرگ به تحصیل علوم اسلامی پرداخت .
شوق دیدار
هنوز بیش از 18 بهار از عمر عبدالکریم سپری نگردیده بود که شوق دیدار عتبات در دل وی جوشیدن گرفت و راهی سرزمین عراق شد. چهار شهر مذهبی عراق (نجف ، کربلا، کاظمین و سامرا) که فرزندان پیامبر خدا را میزبان هستند و خاکشان وجود پاک امامان بزرگوار ما را در آغوش خود کشیده است ، عتبات می گویند.
او به همراه مادر خویش با کاروان زیارتی راهی آنجا شد و بی درنگ به حلقه دانشوارن و عالمان بزرگی که گرداگرد امامان را گرفته بودند، پیوست . عبدالکریم ابتدا چند سالی در حوزه علیمه کربلا در محضر آیة الله فاضل اردکانی بود و پس از آن با راهنمایی استادش به حوزه علیمه سامرا و به محضر میرزای بزرگ شیرازی شتافت .
برای مطالعه بقیه مطالب به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب...
چرا باید نماز بخوانیم؟

بحث درباره فلسفه و حكمت نماز در واقع آشنایى با اسرار و رموزى است كه در این عمل عبادى نهفته است . باید توجه داشته باشیم كه خداوند متعال هیچ دستورى را بدون حكمت و علت بر بندهاش واجب و یا حرام نمىسازد. در این شكی نیست كه وقتی خداوند عملی را برای انسان واجب میكند قطعا برایش سود و فایده بسیار دارد و بالعكس وقتی عمل و یا چیزی را حرام میكند یقینا ضرر بسیاری برای انسان دارد و همین طور است مواردی كه مكروه و مستحب اعلام شدهاند. در این زمان كه علم پیشرفت كرده؛ بسیاری از علل و سود و زیانهایی برای اعمال ذكر میشود كه نشانگر حكمت و فلسفه حرام و واجب شده اعمال و برخی چیزهاست.
شایان ذكر است كه انسان مومن و متعهد، در مقابل پروردگار روحیه تعبد و تسلیم پذیری دارد و نیازی به دانستن علل و حكمت احكام ندارد، گرچه دانستنش هم مشكلی ندارد. ولی اصل بر تعبد در برابر خداوند است.
خداوند، خالق تمام هستی است و همه موجودات به خالقیت خدا اعتراف دارند و خدا را تسبیح میكنند:
«یسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض الملك القدوس العزیز الحیكم؛ تسبیح مىگوید خدا را آنچه در آسمانها و در زمین است آن پادشاه پاك عزیز حكیم را.»(1)
حال وقتی كه همه موجودات، خدا را تسبیح میگویند و او را عبادت میكنند ؛ آیا جا ندارد انسان كه اشرف مخلوقات است در برابر خداوند اظهار بندگی و عبودیت نماید و هیچ بودن خود را به منصه ظهور برساند و در مقابل پروردگارش خاكساری نماید؟
امام رضا (علیهالسلام) در حدیثی علت اقامه نماز را اینگونه بیان میفرمایند: «علة الصلاةِ انَّها اقرارٌ بالربوبیّة لله ـ عزّوجل ـ و خلعُ الانداد و قیامٌ بین یدى الجبّار جلّ جلاله بالذّل والمسكنة والخضوع والاعتراف؛ علت نماز، اقرار به ربوبیت خدا و نفى هرگونه شریك براى او و ایستادن با خضوع و كوچكى و بیچارگى در پیشگاه خداست.»(2)
در وجود انسان دو قدرت عقل و شهوت وجود دارد كه دائما در كشاكش نیز میباشند. حال چنین انسانی كه نیروی شهوات و هواهای نفسانی در وجودش قوی است قطعاً دچار گناه و لغزش هم میشود، و پنج بار نماز در مقابل پروردگار، به معنای اعتراف به گناهان و طلب آمرزش و بخشش است . در روایتی نیز آمده است:
«نماز، با اعتراف به گناه و درخواست آمرزش گناهان پیشین و نهادن صورت بر زمین، پنج بار در شبانهروز، با عظمت خدا، همراه است.»(3)
حال كه هواى نفس، هر لحظه انسان را به غفلت و سركشى سوق مىدهد و به غرور و خودخواهى دعوت مىكند و به افزونطلبى و تمامیتخواهى فرا مىخواند باید در مقابل آن، عاملى بسیار قوى و نیرومند كه مقابل این رذایل سد شود؛ وجود داشته باشد تا او را به سمت عزت و عظمت انسانى سوق دهد و آن نماز است. چون نماز تنها عنصر بازدارنده از رذائل اخلاقى و گناهان است. و خداوند در آیهای یكی از علل و خواص نماز را اینگونه معرفی میفرماید:
«أَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ(4) ؛ نماز را برپا دار، كه نماز از كار زشت و ناپسند باز مىدارد.»
و در روایتی از معصوم (علیه السلام) آمده است كه: «نماز موجب یاد خدا و دورى از غفلت و سركشى و باعث خشوع، فروتنى و خواهان طلب افزایش معنوى و مادى است.»(5)
از آنجایی كه انسان موجودی فراموشكار است، بیم میرود كه خداوند را فراموش كند و نیز از یاد ببرد كه موقعیتش به عنوان انسان در هستی چیست؟ و عمر خود را در حیوانیت و نفسانیت سپری نماید. لذا اینجاست كه:
«نماز او را به مداومت بر ذكر خدا در شب و روز بر مىانگیزاند تا بنده، مولى و مدبر و آفریدگار خود را فراموش نكند چرا كه فراموشكارى، باعث طغیان و سركشى خواهد بود.»(6)
پس فلسفه نماز، حضور در پیشگاه خداوند و اظهار بندگى و عبودیت و اقرار به یكتایی پروردگار و جاودانگى او است كه نتیجهاش اصلاح و سعادت انسان و به كمال رسیدنش میباشد. «انسان در حال نماز در محضر خدا و به یاد خداست و همین حالت او را از معاصى بازداشته و از همه تباهىها و تاریكىها او را مانع مىشود.»(7)
پینوشتها:
1ـ سوره مباركه جمعه، آیه 1.
2 ـ میزان الحكمة، ج5، ص376.
3ـ میزان الحكمه، ج5، ص376.
4- سوره : العنكبوت - آیه : 45 -
5 ـ میزان الحكمه، ج5، ص376.
6 ـ همان.
7ـ میزان الحكمه، ج5، ص376.
راهكارهاي جذب جوانان به مساجد

جوانان به عنوان آيندهسازان جامعه اسلامي از بزرگترين سرمايههاي اين کشور به شمار ميروند و تلاش در جهت توسعه آگاهيهاي ديني آنان از اهميت بهسزايي برخوردار است. اگر ميزان معرفت جوانان به آموزههاي ديني و زلال معارف دين از رشد و نمو مطلوبي بهرهمند باشد، شخصيت ديني آنان به گونهاي شايسته شکل خواهد گرفت و هنگام ورود به جامعه اسلامي تاثير بهسزايي در آن جامعه پديد خواهند آورد، اما اگر خداي ناکرده از تربيت لازم برخوردار نباشند زمينه اصلاح جامعه فراهم نخواهد شد. يکي از مکانهايي که ميتواند شخصيت جوان را مطابق آموزههاي ديني بارور سازد و روح خداجويي و عدالتخواهي را در اعماق وجود آنان ريشهدار سازد مسجد ميباشد که کانون انسانسازي است. پس لازم است راهکارهاي جذب جوانان و هدايت آنان به مساجد شناسايي شود و مورد اهتمام قرار گيرد تا رفته رفته زمينههاي حضور فعالتر جوانان در مساجد فراهم شود. اين يادداشت به مهمترين اين راهکارها ميپردازد.
1- نيازسنجي و شناخت روحيات جوانان
آنچه در مسير جذب جوانان به مساجد بيش از هر چيز ديگر حائز اهميت ميباشد شناخت روحيات جوانان و سنجش نيازهاي آنان است. برنامهريزان فرهنگي مخصوصاً در حوزه فرهنگ ديني بايد به تناسب شرايط محلي هر استان روحيات جوانان را مورد مطالعه قرار داده و با اعزام کارشناسان، نيازهاي آنان را در حوزه فرهنگ ديني مورد عنايت جدي قرار دهند. انتظارات آنان را به منظور مشارکت در فعاليتهاي فرهنگي مساجد با جديت هر چه تمامتر دنبال کنند. از آنان بخواهند درباره مسجد هر چه ميدانند عنوان کنند و علت حضور يا عدم حضورشان در مساجد را بازگو کنند. در اين صورت بسياري از واقعيتها که در ذهن آنها نقش بسته است آشکار خواهد شد و با اين تمهيدات و مقدمهچينيها ميتوان اقدامهاي بعدي را پيگيري کرد.
2- توجه به آراستگي، نظافت و بهداشت مساجد
از آنجا که طبع جوانان پاک و آرام ميباشد، لذا به مکانهاي پاکيزه، آرام، جذاب و دلپذير بيشتر گرايش پيدا ميکنند و از مکانهايي که از پاکيزگي لازم برخوردار نيست دوري ميکنند. بنابراين براي جذب آنان به مساجد بايد اين مکانها را آراسته و پاکيزه ساخت. فرشهاي مسجد بايد تميز و پاکيزه باشند. روشنايي مسجد در حد مطلوب باشد. مسجد همواره معطر و خوشبو باشد. نمازگزاران با لباسهاي پاکيزه و بوي خوش وارد مسجد شوند. مسجد از آرامش لازم برخوردار باشد. به مسائل دنيوي کمتر پرداخته شود و بيشتر مسائل اخروي مورد اهتمام قرار گيرد. مومنان به يکديگر احترام گذاشته و همديگر را به صبر، شکيبايي و خصلتهاي نيکو سفارش کنند.
3- نقش مؤثر امام جماعت
امام جماعت يکي از ارکان اساسي مسجد به شمار ميرود. جوانان امام جماعت را به عنوان آيينه تمامنماي خوبيها و مکرمتهاي انساني و سمبل پاکي، صداقت، صفا، شجاعت، مروت، انسانيت، شکيبايي، ايثار و گذشت ميشناسند. بنابراين براي جذب جوانان به مسجد، امام جماعت بايد با جوانان دوست شده با آنان بجوشد، در غم و شادي آنان شريک شود، از آنان احوالپرسي کند، با آنان به اردو رود، حتيالامکان در ميادين ورزشي آنان حضور يافته و آنان را مورد تشويق قرار دهد. اگر امام جماعت چنين کند جوانان او را دوست خواهند داشت و هيچگاه او را فراموش نکرده و در صفهاي جماعت حاضر شده و در فعاليتهاي فرهنگي مسجد تعامل و همکاري خواهند داشت.
4- نقش هيئتهاي امنا، بانيان و واقفان
هيئتهاي امنا، بانيان و واقفان نيز از ديگر ارکان تاثيرگذار جذب جوانان به مساجد به شمار ميروند و نحوه تعامل آنان با جوانان بسيار حساس و ظريف ميباشد. اگر خداي ناکرده هيئتهاي امنا بهخصوص با جوانان رفتاري دون شأن آنان داشته باشند و به گونهاي شخصيت آنان را دچار خدشه كنند، باعث فاصلهگرفتن ايشان از مسجد خواهند شد. متأسفانه در برخي از مساجد مشاهده شده است که برخي از هيئتهاي امنا رفتار مناسبي با جوانان نداشتهاند که اين امر اثرات منفي در جذب جوانان به همراه داشته است. بنابراين بايد کوشيد تا متناسب با شخصيت آنان سخن گفت و آنان را در فعاليتهاي گروهي و جمعي مشارکت داده و با عطوفت و مهرباني با آنان رفتار کرد که اگر چنين شود زمينههاي جذب جوانان در مساجد فراهم خواهد شد.
5- اهتمام در پاسخگويي به شبهات فکري و ديني جوانان
شبهات فکري و ديني فراواني در ذهن جوانان نقش بسته است و آنان را به دنبال مکانهايي ميكشاند که به شبهاتشان پاسخ دهد. با راهاندازي گفتمانهاي ديني در مساجد و دعوت از استادان مجرب براي اين منظور جوانان حضور فعالتري در مساجد پيدا خواهند كرد و زمينه پاسخ به سؤالات آنان فراهم خواهد شد و اين امر موجب افزايش توان تحليل آنان در مباحث اعتقادي، اخلاقي و اجتماعي شده و احساس شخصيتشان را جديتر ميكند؛ بدين ترتيب حضور آنان در مساجد پررنگ خواهد شد. پس نياز است كه در مساجد بيش از پيش جلسات گفتمان و مشاوره ديني تشکيل شود.
6- ملالآور نبودن سخنرانيهاي واعظان مساجد
يکي از مواردي که موجب خستگي و ملالت جوانان ميشود انجام سخنرانيهاي طولاني يکساعته يا بيشتر از آن ميباشد که به هيچ وجه پسنديده نيست. عدم رعايت حد اعتدال در سخنرانيها موجبات گريز جوانان از مساجد را فراهم خواهد ساخت. بنابراين سخنرانيها بايد حداکثر 30 تا 40 دقيقه انجام شود. در اين مدت مبلغ بايد از آيات قرآن، احاديث، اشعار، پندها و اندرزها و داستانها استفاده کرده و کلام خود را با بياني شيوا و جذاب براي مخاطبان جوان ارائه کند تا به ذائقه آنان شيرين آيد و شاهد حضور مستمر آنان در مسجد شود. مداحيها هم بايد کوتاه و مستند بيان شوند. لذا خطيب و مداح بايد حق مطلب را به خوبي ادا کنند، تا جوانان از اين طريق به مساجد جذب شوند.
7- مشارکت دادن جوانان در فعاليتهاي جمعي و گروهي
نظر به اينکه جوانان مشتاقند در فعاليتهاي گروهي و جمعي شرکت نمايند و به آنان در اين ارتباط بها داده شود، لازم است از آنان در انجام کارهاي مسجد نظير پيگيري فعاليتهاي عمراني و فرهنگي دعوت به عمل آمده و آنان را در اين ارتباط ترغيب و تشويق کنند. به عنوان مثال پيگيري انجام برنامه اعتکاف در يک مسجد توسط جوانان صورت گيرد، موضوع ثبتنام را به آنان واگذار کرده و در تصميمگيريها و تصميمسازيها نظرات آنان نيز خواسته شود، يا آنان را براي پيگيري نيازهاي فرهنگي مسجد به ادارات تبليغات اسلامي و اوقاف و امور خيريه روانه سازند. در هر صورت بايد به آنها بها داده شود و همچون بزرگان از مشارکتهاي آنان استفاده گردد.
8- طولاني نکردن اقامه نمازهاي جماعت
نمازهاي جماعت بايد به طور معمول و متعارف برگزار شوند و امام جماعت از طول دادن نماز و خيلي آهسته خواندن آن پرهيز کرده، سورههاي طولاني را در نماز نخواند، سجدهها را طولاني نکند و حتيالامکان از صحبتهاي بين دو نماز پرهيز کرده و اگر صحبتي خواست انجام دهد خيلي کوتاه باشد و به حد 5 دقيقه بسنده کند. بعد از نماز جماعت نيز بيمورد وقت مؤمنان را نگيرد و براي مسجد جدول برنامه هفتگي تنظيم کرده و سعي کند آن برنامه را اجرا نمايد و جز در موارد خاص برنامههاي آن را لغو نکند. بنابراين امام جماعت بايد به طور سنجيده فعاليت كرده و مطابق طبع ظريف جوانان حرکت کند، زيرا آنان مردان فردا و سنگربانان مساجد در حال و آينده هستند.

وارد محوطه میشوی و مینگری به عکسها؛ همه لبخند بر لب دارند.
در دل میخوانی: « مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟ ... »
گلزار است و هر چه میبینی گُل.
گُر میگیری با دیدن کاروانی از الست و قیافه های معصوم.
برای چندمین بار با خود زمزمه میکنی:
« به هرکس قسمتی دادی خدایا شهادت قسمت ما میشد ای کاش »
آرام آرام از کنار عکس های پاک و معصوم میگذری.تابلو نوشتهای نظرت را جلب می کند : مواظب باش روی گلها پا...
ـ عجب چهره هایی! همه ترکش پسند!
این روزها دوباره هجوم آتش و خاکستر و گلوله تداعی میشود.
اکنون دیری است که از آن سالیان میگذرد؛
روزهایی که روزنامه ها پر بود از دلواپسیِ «دزفول»، نگرانی «خرمشهر »،
غربتِ «قصر شیرین»، دلتنگیِ «هویزه»، اندوهِ «اندیمشک ... »
روزهایی که دل مردم چون کارون خروشان بود،
و شبهایی که خوابِ مردم بسیاری از شهرها پُر بود از صدای آژیر قرمز و انفجار....

سلام! سنگرنشینان بی ادعای ساده؛
این روزها، موسم دستبوس شماست.
اینک، سالگرد عاشوراست؛ هر روز سالگرد عاشوراست.
مقاومت آنان که هشت فصل سرخ را با سربلندی پشت سر نهادند،
و تفسیر «یُجاهِدُونَ فِی سَبِیل اللّه» بودند
مگر آن نخلهای سر بریده را گذر زمان میتواند از زمین پاک کند؟!
مگر لاله های گلزار شهیدان میگذارند فراموشی، به تاراج یاد آنها برخیزد؟!

با اينكه خسته ایم از جور روزگار،
و از تمام ابرها که بر قلبهایمان سنگینی میکند،
ولی در این روزهای یادآوریِ حماسه ها و عاشقیهاي شما ،
شما که شلاق دشمن را تحمل كرديد،
شما که فراوان زخم زبان از کوردلان شنیديد،
شما که تمام مشکلات را بر دوش کشیديد،
و از جاده های پرخطر عبور کرديد،
شما که پشت درهای بسته ساعتها به انتظار نشستيد
آراممان مي كند و يادمان مي ماند كه :
نباید خسته باشیم
و بايد باز هم مثل لحظه های جنگ در خروش و جوششی عمیق باشیم
این را همه درک کنیم که : تا رفتنی به رنگ سرخ نباشد، ماندنی به رنگ سبز نخواهد بود.
امشب بیا رزمنده بسیجی
جا مانده از قافله صمیمی
یادی کنیم ز عاشقان مهدی
پرسیم از آنها نشان مهدی
کانون فرهنگی هنری بسیج مسجد جامع فیروزآباد

دانلود ماهنامه جامع۶
| اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام | ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام | |
|
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود |
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود | |
| حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است | دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است | |
| بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد | حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد | |
| حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق | گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق | |
| عــاشــقان مبهوت خالش می شوند | مست و شـیدای "وصالش" می شـوند | |
| حـــرف دل با گوش دل بشنیده است | او كـه حـــــق را در درونش دیده است! | |
| روح من را می كشـــــــــاند تا "خیال" | حرف "آدین"، حـــــــــرف آن نیكو خصال | |
| یــــــــــــادم آیــد از صــــــفای بـزممان | عـاشـــــــــقی بـا آن هـمه ، همرزممان | |
| یـاد ایــــــّــــــامی قشــنگ افـــتاده ام | بـاز هـم ، من یـاد جـنــــــگ افــتاده ام | |
| روزگـــــــــــاری جمعِ جمعی داشـتیم | بذرعشــق و عاشـــقی می كـاشـتیم | |
| این صـــمیـــمیـــت بجز آنــجا نبــــــود | جـز كـنــــــــارِ ســـــــوله هـا بر پا نبــود | |
| من در اینجا یاد سنــــــــــگر می کنم | عاشــــــــــقـــــــــی را باز باور می کنم | |
| حــــرف دل ، دنیای حرفی آشـناست | حرف "پیمــان" و"حسینِ كیمیـــــا"ست | |
| روح و جـــــــانِ بی ریـــــــــایی دارد او | حــــــرف هــــــــای كیمیـــــــایی دارد او | |
| حـــــرف دل شـد، محفلِ دلهای صاف | محفــلِ "بی معرفت" ، " سیمرغ قـاف" | |
| این "هبـــــــــــــــوطِ" آســمانیها ببین | سینه ایـن كهكشـــــــــــــــــانیها ببین | |
| "بیقـــــــــراران"، بی قـراری می كنند | حــــرف دل را لالــــه كــاری می كــنند | |
| از خــــــــــــدا خواهم بماند برقـــــــرار | او كه گــــاهی می كـند بـر ما گــــــذار | |
| از "غریبسـتان "، صـــدایی می رسد | این صــــــدا حتماً به جایی می رســد | |
| "ناشــــــناسان" ، آشـــــــنایـانِ دلـند | صـاحــــــــبانِ مخـــــــلصِ ایـن منزلــند | |
| می شـــناسـد ناشـــناسی را دلـــم | پـُر شـدست از نـــــام او، ایـن محـفلم | |
| ما تـــــمام دردهـــــــــا را می خـــریم | "بگـــذریم" و "بگـــذریم" و "بگـــذریم"! | |
| می كند چشم انتظاری ، "سوته دل" | در دیـارِ بی قــــــــــراری ، ســـــوته دل | |
| همرهی درعشق ومستی" گم شدست" | او خــــریـدارِ غـــــــــــمِ مـردم شـــــدست | |
| درد دلــــــهـایـش دلِ دیــــــوانه بُـــــرد | دسـت ما بگـرفت و تـا میـــخانه بُــــرد | |
| آتشی افكــــــــنده بر، این جـــــان ما | حـــــــرف دل از جـــانـبِ یـــــــاران مـــا | |
| در دلـــم غوغا و شور و همهمَه ست | تشنه ی یک جام "عبدالفـاطمَه" ست | |
| با حضــــــــورش بزمِ داغی می شود | حرف دل ، تمثیلِ باغی می شـــــــود | |
| یـــاد بـــاد آن روزگـــارانــی کــه بــــود | آسمـــــان و ابــــــر و بـــــارانی که بود | |
| ای فـــــــــدای نـــــــــالـه هـــــا و آه او | هـر كــــــــجا باشــد ، خـدا همـــراه او | |
| هم دل و هم دیده بر تــــــــــاراج رفت | روح و جان ، با نكته "حـــــــــلاّج" رفت | |
| "دكـــــتر" آخر می رهاند جانِ خویش | عاقبت بگذشـــــــت از عـنوانِ خـویش! | |
| نكته هایش نكته هایی دلكش است | گرچه گـاهی هم ز جنسِ آتش است! | |
|
همـرهی دارم كـــه از من دور نیست |
نام اوبـا وزنِ شــعرم، جـــــــور نیست! | |
| قصّــــــــــــه همسـنگران را باز خـواند | شعرمن ازوصــفِ نامش"بـاز مـــانـــد"! | |
| قلـــــــــــــــعه ای دارد پُر از راز و رمـوز | سینه ای دارد پـــــــــُر از انـدوه و سـوز | |
| پـا نــــــــهاد اینك بـه بـــازارِ جــــــنون | یـك "نمی دانـم" ز شهرِ آسمــــــــون" | |
| حـــــرف دل ، دارد درونِ سینــــه اش | یك "هُـــدی" و قـــلب چـون آییـنه اش | |
|
او كـــــــــــه از غربت روایت می كــند |
از جــــــدائی هـا شـكــــــــایت میکند | |
| ای تمــــــــــامِ اهـل دل ، یاری كــنید | ایـن هــــــــدی را هـم نگـــهداری كنید | |
| او از آمریـــــكا به ما دل بســته است | طفلكی شاید كه خیلی خسته است | |
| من نـمی دانم كه این"پانیذ"،كیست | نقـطه چین هـااینهمه،ازبهرِ چیست!؟ | |
| لیـــك، انگاری كه خیلی با صفاسـت | چـون كـه بـا یـــارانِ خــوبم آشـناست | |
| روح من دنــــــــبال "عـــــــــبدالله"رفت | تا عــــــــراق و كــــــــــــــربلا بـا آه رفت | |
| باغ اینجـــــــا مملو از "گمنام" هاست | ســـر به ســـر آکـــنده از پیغام هاست | |
| حرف دل فریاد جمعی عاشــــقســـت | حرف "صادق"، صَرف عشق از عاشقست | |
| می شـــــــود آیـــا ز تنهایی نگـــفت؟ | از دل "زهــــــرای شــــــیدایی" نگفت؟ | |
| از "علی" می گفت و محزون می شدیم | گــــــریه می کردیم و دلخون می شدیم | |
| عـــاقبت زین خیمه نوری پر کــــشید | جام عشـــق و عاشقی را سر کشید | |
| او کــــه ما را با خــودش همراز کــــرد | رفت و مـــــا را مـــــات آن پرواز کــــــرد | |
| یادتان هسـت که از زندان چه گفت؟ | یک "مهاجر" در غریبســتان چه گفت؟ | |
| "شاهدی" دارم که مدهوش است او | یــــــاد ســــرداران خــــاموش است او | |
| همتـــــش مقـــبول حـــــق لایــــــزال | آرزو دارم برایــــــش من وصــــــــــــــال | |
| ای "شـــلمچـــــه" ای غروبت پر ز راز | ای تــــمــــام نغمــــه هایت دلنــــــواز | |
| می کشد گاهی به این محفل سرک | می برد ما را مدینه "روشــــــــــــنک" | |
| میرســــــد یک نـــــــــازنین از راه دور | می شود "محجــــوبه ای" از مهد نور | |
| او کــــــه از داغ پـــــــــــدر در غم تپید | زنـــــــده بــــــــادا یاد یـــاران شــــهید | |
| می دهد این حــــــرف دل بوی گـلاب | بوی رحمت بوی "احسان" و "شهاب" | |
| حــرف دل دارد همیشه "بوی سیب" | بوی "ســــلما" بوی "لیــــــلای غریب" | |
| عاشقی اینجا پر از سوز و تب است | نام او حقا که "عبـــــدالزینــــب" است | |
| "زینبیون" گــــوی ســـبقت می برند | عاشقی را هر چـــــه باشد می خرند | |
| یک نفر دردی به جانـــــش می خرد | یک "بسیجی" غصه هایی می خورد | |
| می وزد اینجا "نســــــــــیمی" دلربا | می بـــــرد مـــــا را به بــــاغ "ناکــــجا" | |
| آفرین بر او که دریـــایـــی شـــدست | آفرین عشــــقی که یـلدایی شـدست | |
| از زمیـــن تا آســــمانها فــــرش شد | حرف دل مست از میِ "ذوالعرش" شد | |
| بنـــــده ای دارد عــزیـــز اینجا خــــدا | آفـــرین بر "مصــطـــفــــی" بر مصطفی | |
| او کــــه شـــد همـــراه با مردانِ مرد | یــــاد یــــاران را در اینجــــــــا زنده کرد | |
| "بنده ای" هم عاشق فرزند خویش | گوید او از کـــودک دلــــبند خـــــــویش | |
| با دلـــی بشــکــسته از غم گوید او | از تـــمـــام درد و مـــاتـــم گــویــد او | |
| ای خـــدا هـــرگز مبــاد اینجا عبوس | جان پاک "مـهـدیار" و این "ونــوس" | |
| نکته های این "سمیرا" خواندنی است | نــام او در قلـــب اینجــا مـاندنی است | |
| می شود اینجا ز "سیف الدوله" گرم | روح ما هم می شــود دلــگرم ونرم | |
| در دیار بی کسی غوغــا شـــدست | حرف دل تزیین به یک "اسما" شدست | |
| با صفا این خیمه از "ارژنگ" ماست | بی ریا این قلعه با "دلــتــنـــگ" ماست | |
| دخـــتـــری از اهـــل ایـــران آمدست | "طـــاهـــره" در جمع مستــان آمدست | |
| می شود این حرف دل پر شور و شین | از دل پر راز "مجــــنــــون الحـــســین" | |
| با "امــیــن" اینجا مصفا می شود | محـــفــلی از عشـق بر پا می شود | |
| "حـــیّ سبحان" باشد اینجا یار او | باشـــد اینـــجا یـــاور و غـــــمخوار او | |
| از "مــــبـــارز" بایـــد اینــجا یاد کرد | عشــق را باید که هِــــــی فریاد کرد | |
| قصه ها دارد فراوان حـــــــــــرف دل | روشن است از نور "ایمان" حرف دل | |
| عشق و مستی در دلش گُل می کند | بر خـــــــدا دائـــــــم توکــــل می کند | |
| سرزمین حــــــــرف دل آبـــــاد شد | پر ز نـــور از همت "مقـــــــداد" شد | |
| نام او با حـــــــرف دل آمیخته ست | آبــــــــــروی دشمنانش ریخته ست | |
| او که اینجا عشق را بــــو کرده بود | روز و شب ها آب و جـــارو کرده بود | |
| با "علی ها" حرف دل جانانه است | قصــــه ی شمع و گل و پروانه است | |
| دارد اینجـــا شـــــورش مستانه ای | یک "مسـافر" در "مســـافرخانه" ای | |
| حــرف دل یاد آور نـــی در نـــواست | خـاطـرات نابی از "عبــدالرضــا"ست | |
| یــاد ایـــامــی که می آمـد "مـریـد" | یاد "بـدری" یاد "تنـها" و "مــــجیــد" | |
| یـاد همراهـی که خیلـی پـاک بود | نــام او اینجا همیشـه "خـــاک" بود | |
| حــرف دل پر گشته از گـل های ما | یاد "ســوگـــل" مانده در دلـهـای ما | |
| شـکـوه می کرد او از آن نـــامردها | ســینه اش آکــنــده بــــود از دردها | |
| او که زینجا رفت و ما را غــم گرفت | حـــرف دل با رفـتـنــش مـاتم گرفت | |
| یادش اینجا مــاندگار و زنـده است | خـاطـرش در حـرف دل پاینده است | |
| مـیخـکـی روئیده در قـلـب کــویـــر | از "رضـا" می گویم آن مــرد بصـیـر | |
| "عبـد زهرا" همرهی دیرینه است | صـاف و صـادق مثـل یک آیینه است | |
| کنج این میخانه ام یاری نشست | گوشه ی دنیا "سبکباری" نشست | |
| حرف دل با عشق معنا می شود | بــا سبـکبـاران چه زیبـا مـی شـود | |
| "مجتبـی" شیرین زبانی می کند | "دیـده بان" هم دیده بانی می کند | |
| خیمه دیگر غرق "باران" می شود | با دو تا "مریم" گلستــان می شود | |
| دارد اینجـا بــا دو "مـریـم" افـتـخـار | آن دل آرام اسـت و ایــن در انـتظـار | |
| بوسه ها زین رد پاها چیدنی است | "بادبادک" هم سفیدش دیدنی است | |
| "دیـده" ای دارم در اینـجـا بی ریــا | بـــی ریـــای بـــی ریــای بــی ریــا | |
| دیـدگـانـش ای خـدا غمگین مبـاد | کـوله بارش عاقبـت سنگـین مبـاد | |
| همرهی در حرف دل خیلی گل است | نغمه هایش نغمه هـای بـلبـل است | |
| اجتنــاب از زرق و برقـی می کـند | واقعـاً یـاران "چه فـرقـی مـی کـند"؟ | |
| در "فراموشی" کسی جا مانده است | "دختری تنها" که شیدا مانده است | |
| "هـدهـد" اینجا یک غــریب دیگر است | او که در این حرف دل تاج سر است | |
| "ســـاره" و "ســـارا" عــزیز خـــیمه اند | پـــاک و روشـــن مثل آب چشمه اند | |
| حــــرف دل آیینه ی احـســاس ماست | وه چه خوشبـو از شمیم "یـاس" ماست | |
| می شود اینجا همیشه چــون بهار | با حضـور "نـرگـــــــس" و "امّـیـــدوار" | |
| با "گــلِ نرگــس" کـه در جان من است | آخـرِ صـاحـــب زمـــانـی بــودن است | |
| می شــــود اینجا دلی تسلیم عشق | آفــــرین بر عشق نابِ "میمِ" عشق | |
| با "نفیســـــــــه" حرف دل زیباتر است | با "غریبـــه" عاشقـــی پیدا تر است | |
| پُـــــر ز بوی عطر و عود است این رواق | با "عطیـــه" با "غــــریب" و با "فـراق" | |
| رنــگ و بـــوی عــــاشقی باز آمدست | حــرف دل را یک "سـحــرناز" آمدست | |
| "سید" اینجا را گل افشان کرده است | با حضــــورش یـــاد یـــاران کرده است | |
| مـــن کــه نتـــوانم دل از او بـــــــرکنم | می شـــــمـــــارم بودنــــش را مغتنم | |
| دیــــدم اینـــجا یـک نفر چیزی نوشت | نـــام او بـــودی هـــمی "اردیبـهشت" | |
| ایــــزد یــــزدان نگهدارش هـــمـــــــی | دســـت مـــــولا یـــــاور و یارش همی | |
| بنگر اینجا عاشقــی یک عالمه ست | با صفا اینجا ز چندین "فاطمـــه" ست | |
| گـــر بگیرم از "دو کــــوهـــــــه" فاصله | مـــی شـــوم "جا مانـــده ای از قافله" | |
| ماجــــــــــرایی در دلم پیدا شــدست | كـــــــــربلا نـزدیكِ این دریـا شــدست! | |
| او كـــــه در نزدیـكی آمـــــــال ماسـت | با خبر، تنـــــها خـدا از حــــال مـاست | |
| حـرف دل یاد آور "ســــورنای" ماست | قصه هایی از دلِ شـــــیدای مـــاست | |
| خاطــــراتی دارم اینجـــــا قیمتـــــــی | رنـــــگ زیبــــای بنفــــش و صــــورتی | |
| از همان روزی که این دل، تنــگ شد | چشم من با آســـــــمان همرنگ شد | |
| من در اینجـــا چیـــــزهایی دیــــده ام | از "قیـــــــامــت" بوسه هایی چیده ام | |
| ای خدا حــــــالم چرا اینــــگونه است | حـــــال مـن امشـــب چـرا وارونه است | |
| این دلـم امشــب كــــــبابم می كــند | مثـــــلِ شـــمعی آبِ آبــــم می كـــند | |
| هیچ تفسیری براین احساس نیست!! | جز حسیــــن و اكـــبر و عبـاس نیست | |
| ای خــــدا دارم كــــــجایی می شـوم | شـــــاید اینـجا كـــــربلایی می شوم! | |
| دوســــت دارم بـــاغ های زنـــــــده را | غنچــــه هـــــای خوشـــگــــل آینده را | |
| غنچــه هایی که شقایق می شوند | "رهگـذر" هایی که عاشق می شوند | |
| عاشـــقــــانی را که اینجا می رسند | همـــرهـــانی را کــه فـــردا می رسند | |
| دوســـت دارم من گـــل و گــلخونه را | شمـــع های کــــنج "سقـــــاخونه" را | |
| تا "خـــــروش" اینجا دمی ساقی بود | این حکـــــــایت همچنــــان باقــی بود | |
| ای خـــــــــــــدا ، یاران نگــــهدار از بلا | تـا نگـــــــــــردد دل به هــجران ، مبتلا | |
| یــک تشــکّر دارم از "ادمیــــنمــــــان" | او کــــه می شـــــد حـــافظ آیــیــنمان | |
| او سیاهی را از اینجا رُفت و شُست | آفرین "ادمیــــــــن" ما دستش دُرُست | |
| پرچـــــــــمِ ایـن حـــــرف دل پاینده باد | یــــــاد آویـنـــــــــی دمـــــادم زنده بـاد | |
| ای تـــمـــام اهــــل دل یــــاری کــــنید | خــــیــــمــه را با دل نگـــــهداری کـنید | |
| یـــــادتـــــان اینجا بـــــمانَد یــــــــادگار | نــــــامتان در حرف دل شد مــــــاندگار | |
| امشــب ای یاران، مــــرا مهمان كنید | چاره ای بـرسینــــه ســـــــــوزان كـنید | |
| مســـتِ مســــتِ بـاده نـابم كـــــــنید | از دعـــــــــــــــا سیرابِ سیرابم كـــنید | |
| گوشه ای افـتاده مست و باده نوش | ||
|
در"همین دور و برا" امشب "خـروش" | ||

